بوی بهار
زمان شادبودن اكنون است، جای خوشحالی همین جاست. راه خوشحال شدن، خوشحال كردن دیگران است...
ببخشید، شما «شارون استون» نیستین؟
مرد از زن كه به شدت احساس زیبایی میكرد، پرسید: ـ ببخشید، شما «شارون استون» نیستین؟
زن با عشوه گفت: نه ... ولی. و پیش از آنكه ادامه بدهد، مرد گفت: بله، فكر میكردم. چون... زن حرفش را برید، ولی همه میگن خیلی شبیهشم. اینطور نیست؟ مرد قاطع گفت: نه، همه اشتباه میكنن. به خاطر اینكه «شارون استون»، زن خوشگلیه، ولی شما متأسفانه اصلا خوشگل نیستین. به همین دلیل، من فكر كردم شما نباید «شارون استون» باشین. زن تازه فهمید كه رو دست خورده، با عصبانیت فریاد كشید: بیشرف! مگه خودت خواهر و مادر نداری؟ مرد آرام گفت: چرا. ولی اونها هیچكدوم فكر نمیكنن كه شبیه «شارون استون» هستن. زن همچنان معترض گفت: خب، كه چی؟
مرد گفت: چون شما فكر میكردین كه شبیه «شارون استون» هستین، خواستم از اشتباه درتون بیارم.
زن دوباره عصبی شد: برو ننه تو از اشتباه درآر. مرد همچنان با خونسردی توضیح داد: عرض كردم كه، والده من یه همچی تصوری راجع به خودش نداره، ولی چون شما یه همچی تصوری دارین...
زن فریاد كشید: اصلا به تو چه كه من چه تصوری دارم. و كیفش را برای هجوم به مرد بلند كرد.
مرد خود را عقب كشید و خواست كه به راهش ادامه دهد. اما زن، دستبردار نبود و سه، چهار نفری هم كه از سر كنجكاوی جمع شده بودند، ترجیح میدادند دعوا ادامه پیدا كند. یك نفر به مرد گفت: كجا؟ صبر كنین تا تكلیف معلوم بشه. دیگری گفت: از شما بعیده آقا! آدم به این باشخصیتی! [و به كت و شلوار مرتب مرد اشاره كرد]. و سومی گفت: این خانم جای دختر شماست. قباحت داره ولله.
زن بر سر مرد كه از او فاصله میگرفت، فریاد كشید: هرچی از دهنت دربیاد، میگی و بعد هم مثل گاو سرتو میاندازی پایین میری؟ یك نفر پرسید: چی شده خانوم؟ مزاحمتون شده؟
زن همچنان كه به دنبال مرد میدوید و سه، چهار نفر دیگر را هم به دنبال خود میكشید، گفت: از مزاحمت هم بدتر. مردیكه كثافت.
*****
در كلانتری پیش از آنكه افسر نگهبان پرسشی بكند، زن گفت: جناب سروان! من از دست این آقا شاكیام. به من اهانت كرده. افسر نگهبان سرش را به سمت مرد كه موهای جو گندمی اش را مرتب میكرد، چرخاند و گفت: درسته؟ مرد گفت: من فقط به ایشون گفتم كه شما شبیه «شارون استون» نیستین. اگه این حرف اهانته، خب بله، اهانت كردم. افسر نگهبان هاجو واج به زن نگاه میكرد.
زن، روسری شو عقبتر برد، آنقدر كه دو رشته منحنی مو بتواند مثل پرانتز صورتش را در قاب بگیرد.
افسر نگهبان نتوانست نگاهش را از زن بردارد. زن گفت: اصلا به ایشون چه مربوطه كه من شبیه كی هستم؟ افسر نگهبان به مرد گفت: اصلا به شما چه مربوطه كه ایشون شبیه كی هستن؟
مرد گفت: شما اكو این؟ افسر نگهبان گفت: اكو چیه؟ مرد گفت: منظورم آمپلی فایره كه صدا رو تكرار میكنه. افسر نگهبان گفت: جواب سؤال منو بده. مرد گفت: آخه من دارم تو همین جامعه زندگی میكنم. چطور میتونم نسبت به مسائل اطراف خودم بی تفاوت باشم. یه پیرزنی رو دیروز دیدم كه فكر میكرد، سوفیا لورنه. آنقدر طول كشید تا من حالیش كنم كه اینطور نیست. آخرش هم فكر كنم نشد. دیروز اتفاقا كلانتری سیزده بودیم. پیش سروان منوچهری. به خاطر همچین شكایت مشابهی.
افسر نگهبان كه همچنان شق و رق نشسته بود، فاتحانه خودكاری از جیبش درآورد و برگه های بلند پیش رویش را مرتب كرد: پس این مزاحمت برای خانمها كار هر روز شماست.
مرد گفت: نه، هر روز نه، هر وقت روبه رو بشم. گاهی وقتها هم روزی دو بار. البته فقط خانمها نیستن. با خیلی از آقایون هم همین مشكل رو دارم. بعضی ها فكر میكنن «مارلون براندو» هستن، بعضی ها فكر میكنن «آرنولد» هستن. تازه فقط مسئله مشابهت با هنرپیشه ها نیست...
زن آینه كوچكی از كیفش درآورد و با دستمال كاغذی، خرده ریمل های زیر چشمش را پاك كرد و در حالی كه آینه را در كیفش میگذاشت، گفت: یه مزاحم حرفه ای! خوب شد كه به دام افتادی.
افسر نگهبان گفت: البته با درایت نیروی انتظامی و تعقیب و مراقبت خستگی ناپذیر برو بچه ها.
زن با تعجب گفت: بله؟! افسر نگهبان گفت: خب البته ما شما رو هم از خودمون میدونیم.
زن با عشوه گفت: وا؟ چایی نخورده فامیل شدیم. افسر نگهبان زهر متلك زن را ندیده گرفت و فریاد زد: آشتیانی! چایی بیار. سربازی در را باز كرد و پاهایش را به هم كوفت: چشم جناب سروان و رفت.
مرد گفت: ببین جناب سروان! من مزاحم حرفه ای نیستم. فراری هم نبودم كه به دام افتاده باشم. هرجا كه تذكری دادهام، تاوانشم پرداخته ام، كلانتریش هم رفتم. به هیچكس هم بدهكار نیستم.
افسر نگهبان به تلخی گفت: بقیه حرفها تو دادگاه. و كاغذی پیش روی مرد گذاشت و گفت: مشخصاتتو بنویس. مرد سریع مشخصاتش رو نوشت و كاغذ رو برگرداند. افسر نگهبان كاغذ را به زن داد و گفت: شما هم مشخصاتتونو بنویسین. تا آشتیانی در بزند و اجازه بگیرد، پایش را بكوبد و چای ها را روی میز بگذارد، زن هم مشخصاتش را نوشت و كاغذ را به افسر نگهبان داد. افسر نگهبان پس از مروری كوتاه به زن گفت: این شماره تلفن منزله؟ زن گفت: بله، خونه خودمه.
افسر نگهبان گفت: اگه ممكنه شماره موبایل رو هم بدین. شاید لازم بشه
زن خواست كاغذ را پس بگیرد كه افسر نگهبان، كاغذ كوچكی را به او داد و گفت: روی همین هم بنویسین كفایت میكنه. مرد گفت: منم لازمه شماره موبایل بدم؟ افسر نگهبان مكثی كرد و گفت: خب بدین، اشكال نداره. مرد گفت: آخه من موبایل ندارم. افسر نگهبان دندانهایش را به هم سایید: پس چرا میپرسی؟ مرد گفت: میخواستم ببینم اشكالی نداره من موبایل ندارم؟ آخه از قوانین بی اطلاع ام، اینه كه... افسر نگهبان گفت: نه، اشكالی نداره. و به زن گفت: علت شكایت رو چی بنویسم؟
و به جای زن، مرد جواب داد: بنویسین من به ایشون تهمت زده ام كه شبیه «شارون استون» نیستین.
و به زن گفت: اگه اهانت دیگهای به شما كرده ام، بگین. زن گفت: خب این خودش یه جور مزاحمته دیگه. مرد گفت: ولی شما به من گفتین: بیشرف، كثافت، گاو و حرفهای دیگه كه حالا بعد من در شكایتم مطرح میكنم. زن جا خورد و گفت: خب من اون موقع عصبانی بودم.
و به افسر نگهبان گفت: حالا باید چه كار كرد؟ افسر نگهبان گفت: پرونده كه تكمیل شد، میفرستمتون دادگاه. اونجا قاضی حكم میده. مرد پرسید: در مورد اینكه ایشون به «شارون استون» شباهت داره یا نداره قضاوت میكنن؟ و با خود ادامه داد: كار قاضی هم واقعا دشواره ها. اگه بخواد از نزدیك بررسی كنه. افسر نگهبان گفت: نخیر، در مورد اهانت و ایجاد مزاحمت شما قضاوت میكنن.
و به ساعتش نگاه كرد و گفت: ضمنا حالا دیگه وقت اداری تموم شده. شما امشب اینجا میمونین تا فردا صبح راهی دادگاه بشین. مرد به زن گفت: من حالا كه بیشتر دقت میكنم، میبینم در قضاوتم اشتباه كرده ام. شما خیلی هم بی شباهت به «شارون استون» نیستین.
زن گفت: واقعا میگین؟! مرد گفت: واقعا. اگه این شباهت وجود نداشت، چرا من از میون این همه هنرپیشه، اسم «شارون استون» رو آوردم؟! زن گفت: خیلی ها بهم میگن. آرزو دارم یه بار با «شارون استون» روبه رو بشم، ببینم خودش چی میگه. مرد گفت: اون هم حتما به این شباهت اعتراف میكنه.
زن به افسر نگهبان گفت: من میخوام شكایت مو پس بگیرم. واقعا حوصله دادگاه و دردسر و این حرفا رو ندارم. این كاغذارو هم پاره كنین بریزین دور. افسر نگهبان گفت: نمیشه. قانون وظیفه خودشو انجام میده. زن با تعجب پرسید: وقتی من از شكایتم صرفنظر كنم...؟
افسر نگهبان گفت: باشه. تكلیف قانون چی میشه؟! مرد گفت: قانون كه شماره موبایل ایشون رو داره.
افسر نگهبان نشنیده گرفت و به زن گفت: مشكله. ولی خودم یه جوری حلش میكنم.
مرد از جا بلند شد كه برود. قبل از رفتن، رو كرد به افسر نگهبان و گفت: یه سؤالیه كه از اول كه آمدیم اینجا تو ذهنم موج میزنه، میشه بپرسم؟ افسرن نگهبان در حالی كه كاغذها را پاره میكرد، گفت: بپرس. مرد گفت: میخواستم بپرسم شما شبیه «شرلوك هلمز» نیستین؟!

که زیبا بنده ام را دوست میدارم
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان
رهایت من نخواهم کرد
رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود
تو غیر از من چه میجویی؟
تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟
تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم
تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن
که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم
طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت
که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که
وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد
تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم
که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت
وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم
مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟
هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟
که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!
آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را
این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی
به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم
لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم
غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟
بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است
قسم بر عاشقان پاک با ایمان
قسم بر اسبهای خسته در میدان
تو را در بهترین اوقات آوردم
قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من
قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور
قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد
برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو
تمام گامهای مانده اش با من
تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید
ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد
شعر از زنده یاد سهراب سپهری
زندگی را به تمامی زندگی کن.دردنیا زندگی کن بی آنکه جزیی از آن باشی.همچون نیلوفری باش در آب ،زندگی در آب ،بدون تماس با آب!زندگی به موسیقی نزدیک تر است تا به ریاضیات.ریاضیات وابسته به ذهن اند و زندگی در ضربان قلبت ابراز وجود می کند! زندگی سخت ساده است!خطر کن!وارد بازی شو!چه چیزی از دست می دهی؟با دستهای تهی آمده ایم،و با دستهای تهی خواهیم رفت.نه ، چیزی نیست که از دست بدهیم، فرصتی بسیار کوتاه به ما داده اند، تا سرزنده باشیم،تا ترانه ای زیبا بخوانیم،و فرصت به پایان خواهد رسید. آری، این گونه است که هر لحظه غنیمتی است!
زندگی به هیچ روی اسرارآمیز نیست.زندگی بر هر برگ، هر درخت، بر تک تک شنهای ساحل دریا نوشته شده است.زندگی در هر یک از انوار زرین آفتاب گنجانیده است.به هر چه بر می خوری زندگی است، با تمام زیبایی اش! واقعی تر زندگی کن.نقاب ها را کنار بگذار.آنها بر قلبت سنگینی می کنند.همه ریاکاری ها را کنار بگذار.عریان باش.البته خالی از دردسر نخواهد بود، اما همین دردسر ارزش آن را دارد، زیرا تنها پس از آن دردسر است که رشد پیدا می کنی و بالغ می شوی. هر لحظه با گذشته وداع کن.در دنیای ناشناخته بمیر تا به دنیای ناشناخته راه یابی، با مردن و لحظه به لحظه تولد یافتن خواهی توانست زندگی را زندگی کنی و مرگ را نیز هم! تلاش نکن که زندگی را بفهمی،زندگی را زندگی کن! تلاش نکن عشق را بفهمی، عاشق شو! بگذار این قاعده اساسی زندگی باشد، یکی از اساسی ترین قواعد: هر چه نسبت به خودت باشی ، نسبت به دیگران هم همان خواهی بود. اگر خود را دوست بداری، دیگران را هم دوست خواهی داشت. زندگی فقط فرصتی است برای تعالی، برای بودن، برای شکوفا شدن.زندگی به خودی خود خالی است. تا وقتی خلاق نباشی قادر نخواهی بود آن را با رضایت خاطر پر کنی . تو نغمه ای در دل داری که باید سراییده شود و رقصی که باید به اجرا در آید.
مرگ تنها برای کسانی زیباست که،
زیبا زندگی کرده اند!
از زندگی نهراسیده اند!
شهامت زندگی کردن را داشته اند!
کسانی که عشق ورزیده اند،
دست افشانده اند،
و زندگی را جشن گرفته اند!
پس:
هر لحظه را به گونه ای زندگی کن،
که گویی واپسین لحظه است.
و کسی چه می داند؟
شاید آخرین لحظه باشد!
متن زیرتقریبا سرگذشت اکثر کسانیست که قدر عزیزترین چیز زندگیشون را نمیدونند و شاید سرگذشت تک تک ماهاست:
وقتی که تو 1 ساله بودی، اون (مادر) بهت غذا میداد و تو رو می شست و به اصطلاح تر و خشک می کرد تو هم با گریه کردن و اذیت کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی
وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری تو هم این طوری ازش تشکر می کردی که، وقتی صدات می زد، محل نمیگذاشتی و فرار می کردی
وقتی که 3 ساله بودی، اون، با عشق تمام غذایت را آماده می کرد تو هم با ریختن ظرف غذا، کف اتاق، ازش تشکر می کردی
وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید تو هم، با رنگ کردن میز و دیوار ازش تشکر می کردی تا نشون بدی چقدر هنرمندی !
وقتی که 5 ساله بودی، اون لباس شیک به تنت کرد تا به تعطیلات بری تو هم، با انداختن خودت تو گِل، ازش تشکر کردی
وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد تو هم، با فریاد زدنِ : من نمی خوام برم!، ازش تشکر کردی
وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی خرید تو هم، با پرت کردن توپ به پنجره همسایه کناری، ازش تشکر کردی
وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی میخرید تو هم، با چکوندن (بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر میکردی
وقتی که 9 ساله بودی، اون، هزینه کلاس های اضافی تو رو پرداخت تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری ازش تشکر کردی و بجاش فقط فکر مسخره بازی بودی
وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو معطل تو بود و رانندگی کرد تا تو رو از تمرین فوتبال به کلاس تقویتی و از اونجا به جشن تولد دوستانت ببره تو هم، با بیرون پریدن از ماشین، بدون اینکه پشت سرت رو هم نگاه کنی ازش تشکر کردی
وقتی که 11 ساله بودی اون، تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما برد تو هم ازش خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه و بگذاره که راحت باشین و اینجوری ازش تشکر کردی که زحمت کشیده !
وقتی که 12 ساله بودی، اون، تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلویزیون و ماهواره بر حذر داشت تو هم، صبر کردی تا از خونه بیرون بره و کار خودت را بکنی و اینجوری ازش تشکر کردی
وقتی که 13 ساله بودی، اون، بهت پیشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی تو هم، اینجوری ازش تشکر کردی: تو سلیقه ای نداری، من هر جور راحتم زندگی میکنم، قیافم مثل این بچه بسیجی ها باشه خوبه !
وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزینه اردو یک ماهه تابستانه تو رو پرداخت کرد تو هم، ازش تشکر کردی، با فراموش کردن زدن یک تلفن یا نوشتن حتی یک نامه ساده
وقتی که 15 ساله بودی، اون، از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگیره و ابراز محبت کنه... تو هم با قفل کردن درب اتاقت! نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه و اینجوری ازش تشکر کردی که خستگیش کاملا در بره
وقتی که 16 ساله بودی، اون بهت یاد داد که چطوری ماشینش رو برونی و به تو رانندگی یاد داد تو هم هر وقت که می تونستی ماشین رو بر می داشتی و می رفتی و بعضی وقتها هم خوردش میکردی
وقتی که 17 ساله بودی، وقتیکه اون منتظر یه تماس مهم بود تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اینطوری ازش تشکر کردی
وقتی که 18 ساله بودی، اون، در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت، از خوشحالی گریه می کرد تو هم، بخاطر این همه زحمتی که برات کشیده بود تا تموم شدن جشن، پیش مادرت نیومدی
وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد تو هم با گفتن یه خداحافظِ خشک و خالی، بیرون خوابگاه ازش جدا شدی، به خاطر اینکه نمی خواستی بهت بگن بچه مامانی و اون هموم جا خشکش زد
وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسید که، آیا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟ تو هم، ازش تشکر کردی با گفتنِ: به تو ربطی نداره من خودم واسه زندگیم بلدم تصمیم بگیرم
وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پیشنهاد یک خط مشی برای آینده ات داد تو هم، با گفتن این جمله ازش تشکر کردی : من نمی خوام مثل تو باشم، فکرای تو قدیمی است و دنیا عوض شده
وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهت در آغوش گرفت تو هم ازش پرسیدی هزینه سفر به اروپا را برام تهیه میکنی؟!
وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولین آپارتمانت، بجای کادو یه عالمه اثاثیه داد تو هم پیش دوستات بهش گفتی : اون اثاثیه ها چقدر قدیمی هستن
وقتی که 24 ساله بودی، اون دارایی های تو رو دید و در مورد اینکه، در آینده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد تو هم چون دیگه هیکلت بزرگتر از اون شده بود با دریدگی و صدایی (که ناشی از خشم بود) فریاد زدی : مــادررر، لطفاً، با من کل کل نکنید اعصاب ندارم
وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گریه می کرد بهت گفت که: دلم خیلی برات تنگ می شه تو هم بجاش یه جای دور رو برای زندگیت انتخاب کردی که مادرت مزاحم نباشه
وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد تو هم با گفتن این جمله، ازش تشکر کردی، "همه چیز دیگه تغییر کرده" و چون خانومت میخواست بره پارک فوری قطع کردی
وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا سالگرد وفات پدرت رو یادآوری کنه تو هم با گفتن"من الان خیلی گرفتارم" ازش تشکرکردی و بهش تسلیت گفتی
وقتی که 50 ساله بودی، اون، دیگه خیلی پیر بود و مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی
و سپس، یک روز بهت میگن مادرت در تنهائی مرده و چند روز بعد جنازه بو گرفته اون را همسایه ها پیدا کردن و تو ............ و تو راحت میشی، اما تمام کارهایی که تو (در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود میاد چون دیگه کسی نیست که فقط بخاطر خودت نه بخاطر چیزهای دیگه، تو رو از صمیم قلب دوست داشته باشه ...
ادامه مطلب
حضرت مسیح (ع) در مسیر سفر به چوپانى گذر كرد كه در علفزارى مشغول چرانیدن گوسپندان بود، با وى به نحو اختصار به گفتگو نشست و گفت: اى چوپان عمرت را در چوپانى هزینه كردى، اگر در كسب دانش و علم مصرف مینمودى بهتر نبود؟
چوپان گفت: اى پیامبر خدا من شش حقیقت را كه خلاصه و زبده همه حقایق و علوم است آموختهام و به آن عمل مینمایم و دیگر نیازى به تحصیل دانش ندارم.
نخست این كه تا حلال خدا بر سفره رزق و روزى هست، حرام نمى خورم و حلال خدا هرگز نقصان نمى یابد تا من به حرام نیازمند شوم.
دوم: تا صدق و راستى هست دروغ نمى گویم، و صدق و راستى هرگز كاهش نمى یابد تا به جبران آن به دروغ نیاز پیدا كنم.
سوم: تا عیب خود را مشاهده میكنم به عیب دیگران سرگرم نمى گردم و هنوز از عیوب خویش رهائى نیافته و پاك نشدهام تا به عیب دیگران بپردازم.
چهارم: تا گنجها و خزانه هاى حق را خالى نبینم به مال و ثروت مردم و خزینه هاى آنان طمع نمى كنم، و هنوز خزانه و گنج خدا و رزق و روزیش پایان نیافته و هرگز پایان نمى پذیرد تا براى روزى خود وجودم را به بیعارى و بیكارى بزنم و در خانه مردم بروم و به اموال آنان چشم طمع دوزم.
پنجم: تا ابلیس این رئیس ملعون شیاطین هلاك نشود از وسوسه او ایمن و غافل نمى شوم و هنوز نمرده و تا قیامت هم نمى میرد تا من از مكر و وسوسهاش در امان باشم.
ششم: تا هر دو پاى خود را در بهشت نگذاشتهام خود را از عذاب و عقاب در امان نمى بینم و هنوز به بهشت در نیامدهام تا براى خود از عذاب نجات بینم.
مسیح گفته هایش را تصدیق كرد و به او گفت همه علوم در تو جمع شده است و دانش اولین و آخرین همین است كه تو خوانده و میدانى.
گاه می رویم تا برسیم.
کجایش را نمی دانیم.
فقط می رویم تا برسیم ...
بی خبر از آنکه همیشه رفتن راه رسیدن نیست.
گاه برای رسیدن باید نرفت، باید ایستاد و نگریست.
باید دید، شاید رسیده ای و ادامه دادن فقط دورت کند.
باید ایستاد و نگریست به مسیر طی شده ...
گاه رسیده ای و نمی دانی
و گاه در ابتدای راهی و گمان می کنی رسیده ای
مهم رسیدن نیست، مهم آغاز است
که گاهی هیچ روی نمی دهد
و گاهی می شود بدون آنكه خواسته باشی!
ادامه مطلب
در آغاز سال جدید صفحه تازه ای از زندگیمون رقم می خوره. درست مثل اینکه یه دفتر سفید با سیصد و خورده ای صفحه به دستمون می دن تا هرچی می خوایم روش بنویسیم.
پس اگر :
قلبت شکسته
دوست خوبم بهت تبریک می گم تو بزرگ شدی . راهی که خیلی ها تا 50 سالگی طی نکردن، تو همین الان بهش رسیدی. ازش استفاده کن. بزرگترین درس زندگی رو گرفتی اونو برای خودت نگهدار.
بیکاری
الان هزاران هزار فرصت پیش روته و می تونی انتخاب کنی که فردات رو چطور بسازی. فرصتی که خیلی ها آرزوشونه داشتن یا حداقل به عقب برمی گشتن تا مسیر زندگیشون رو تغییر بدن.
همسرت مزخرفه
وای خدای من! اصلا غر نزن. اگرچه بیشتر از همه خودت مقصر این اوضاعی اما این یه فرصته. خیلی از آدمای موفق جهان همسران مزخرفی داشتن که وقتی به پیروزی رسیدن یکی از دلایل موفقیتشون رو غر غرای همسرشون می دونن.
باور نداری زندگی نامه ارسطو، مولانا، پروین اعتصامی و.... رو یه ورق بزن.
تنهایی
توی همه دنیا خیلی از آدم ها هستن که برای اینکه یک ساعت تنها و در آرامش باشن حاضرن خیلی هزینه کنن. به قول دکتر شریعتی "همیشه روح محتاج لحظه هایی است که در آن هیچ کس نباشد."
بی پولی
این بهترین فرصته که مزه شیرین پولدار شدن رو بچشی. تا عطشی نباشه سیراب شدن معنایی پیدا نمی کنه . یه ذره بیشتر فکر کن.
تعطیلاتت بیخودی داشتی
اگر عید بهت خوش نگذشته و روزای شادی رو پشت سر نگذاشتی بهت مژده میدم چندین روز پیش روته که می تونه بهترین روزای عمرت باشه.
خوب آخه "بعد هر سختی آسانیست"
دلت پر از خشم و حسرته
عزیزم تبریک می گم این یعنی انرژی توی تو ذخیره شده که می تونی باهاش کوه ها رو جابجا کنی فقط باید از قدرت خشم استفاده کنی و به جای این که توی ذهنت برای خودت و دیگران دادگاه به پا کنی و مقصر رو شایسته تنبیه اعلام کنی این انرژی بی نهایت را صرف تغییر اوضاع کن. گذشته برنمی گرده اما فردا پیش روته مهربان.
عزیزت از دستت رفته
خسران و از دست دادن همیشه سخته اما خودت خوب می دونی که همه ما تنها میایم و تنها هم میریم. خدا رو شکر که این حقیقت تلخ رو وقتی فهمیدی که هنوز فرصت داری پس تا می شه برای فردات اندوخته جمع کن.
تو الان موظفی به جای دو نفر شاد باشی ، لبخند بزنی و زندگی کنی.
چهار فصل یه نشانه است برای همه ما برای اینکه بدونیم هیچ چیزی همیشگی نیست و خدا هر روز می تونه معجزه کنه شاید امروز روز تو باشه و شاید فردا...
اینکه کسی تمام شب رو تا صبح گریه می کنه بعد یک دوش آب سرد می گیره که تو اولین روز کاریش چشماش ورم نداشته باشه و بعد صبح روز بعد برای تو از امید و آینده می گه یعنی اینکه معجزه همین جاست توی قلب ما.
دستهات رو روی زانوهات بزن که خدا اندازه توان هر کدوم از ما بهمون سختی و مصیبت می ده. تو از پسش بر می یای
زندگی رو سخت نگیرید...
مطمئناً تا به حال این تجربه را داشته اید كه در كلاس درس و یا یك جلسه و سمینار حوصله تان سر رفته باشد، آن وقت با خودكاری كه در دست دارید بر رویكاغذ مقابلتان بی هدف نقاشی هایی را می كشید. ممكن است این خطوط درهم و مبهم، در نگاه اول چیز جالبی برای گفتن نداشته باشند ولی به اعتقاد بسیاری از روان شناسان این نوع نقاشی های ناخودآگاه نمایانگر درون و افكار ما هستند كه به دور از محدودیت های ذهن آگاهمان پدید می آیند و اسرار ناگفته ای از شخصیت ما را به تصویر می كشند ؛ آرزوها ، امیال ، ترس ها و رؤیاهای نهفته ای كه هیچ گاه نتوانسته ایم آنها را بر زبان بیاوریم.
بنا به گفته بسیاری از خط شناسان و روان شناسان، افراد در موقعیت های متفاوتی این نقاشی ها را می كِشند، به عنوان مثال وقتی با تلفن صحبت می كنند، یا به سخنرانی گوش می دهند و یا یادداشت بر می دارند و در هنگام كشیدن چنین نقاشی هایی به چیز دیگری می اندیشند و ابداً متوجه حركت قلم بر روی كاغذ نیستند.
روان شناسان تجزیه و تحلیل های زیادی را بر روی این نقاشی ها انجام داده اند و معتقدند كه همانند دست خط ها، این خطوط درهم و مبهم نیز از الگوی خاص و منحصر به فردی برخوردارند. ولی باید گفت كه روان شناسیِ نقاشی های ناخودآگاه به اندازه ی دست خط افراد دارای قطعیت و اطمینان نیست و به عوامل بسیاری بستگی دارد كه به اعتقاد اسپنسر، خط شناس معروف، همین امر سبب می شود تا ارزیابی صحیح آنها دشوارتر گردد. عواملی نظیر : شرایط محیط ، روحیات خود فرد ، شخصیت و میزان هوشیاری او در هنگام كشیدن این نقاشی ها.
اسپنسر می نویسد: "اگرچه اثبات درستی و صحت نقاشی های ناخودآگاه، سخت و دشوار است، لیكن این نقاشی های مبهم نمای جالب و ارزشمندی از افكار و شخصیت افراد را به دست می دهد".
پیشنهاد می كنیم اگر این بار شما نیز چنین نقاشی هایی را كشیدید، آنها را دور نیندازید. می توانید نقاشی هایتان را با نمونه های زیر مقایسه كنید و ببینید چه خصوصیات و روحیاتی دارید.
ادامه مطلب

تنها با شهرت نیست كه میتوان جاودانه شد
این است راز جاودانگی
آیا تا به حال وقتی به پارک رفته ای؛ تو زمین بازی
به بچه هایی که سوار چرخ و فلک هستند نگاه کرده ای؟
یا زمانی که قطرات بارون به زمین برخورد میکنند به صدای اون گوش داده ای ؟
آیا زیبایی بالهای یک پروانه زمانی که به هر طرف پرواز میکند را دیده ای ؟
وقت غروب در آسمانی نیمه ابری؛ آیا انعکاس رنگ خورشید را در ابرها نظاره گر بوده ای ؟
وقتی از دوستی میپرسی حالت چطور است؛ آیا صبر میکنی تا پاسخی دریافت کنی؟
آیا تا بحال به کودک خود گفته ای؛ "فردا این کار را خواهیم کرد"
و آنچنان شتابان بوده ای؛ که نتوانی غم او را در چشمانش ببینی؟
آن زمان که برای رسیدن به مکانی چنان شتابان می دوید،
نیمی از لذت راه را بر خود حرام می کنید.
آنگاه که روز خود را با نگرانی و عجله به پایان می رسانید،
گویی هدیه ای را ناگشوده به کناری می نهید.
زندگی که یک مسابقه دو نیست!
کمی آرام گیرید ...
به موسیقی زندگی گوش بسپارید،
پیش از آنکه آوای آن به پایان رسد.
من باور دارم که... همیشه باید کسانى که
صمیمانه دوستشان دارم را با کلمات و عبارات زیبا و دوستانه ترک گویم
زیرا ممکن است آخرین بارى باشد که آنها را مىبینم
من باور دارم که :
دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است
این مخمس عرفانی از بهترین سروده های شیخ بهائی است . با وجود این واقعیت که شباهت هایی با برخی سروده های دیگر دارد، هویت خود را به واسطه ی شمول معنوی وشکل ویژه ی مخمس اش، حفظ کرده است. برخی می گویند این مخمس از غزل خانه به خانه ی خیالی تسمیه شده است و نام خیالی در یک بیت به آخرمانده را شاهد اثبات ادعای خودمی دانند. نیم بیتی از این مخمس در جایی که می گوید "مقصود توئی کعبه و بتخانه بهانه" عینا در غزل خواجوی کرمانی با مطلع " دی آن بت کافر بچه با چنگ و چغانه می رفت به سروقت حریفان شبانه"، آمده است
تاکی به تمنای وصال تو یگانه اشکم شود از هر مژه چون سیل روانه
خواهد به سرآید،شب هجران تو یانه؟ ای تیر غمت را دل عشاق نشانه
جمعی به تو مشغول و تو غایب ز میانه
رفتم به در صومعه عابد و زاهد دیدم همه را پیش رخت راکع و ساجد
در میکده رهبانم و در صومعه عابد گه معتکف دیرم و گه ساکن مسجد
یعنی که تورا می طلبم خانه به خانه
روزی که برفتند حریفان پی هر کار زاهد سوی مسجد شد و من جانب خمار
من یار طلب کردم واو جلوه گه یار حاجی به ره کعبه و من طالب دیدار
او خانه همی جوید ومن صاحب خانه
هر در که زنم صاحب آن خانه تویی تو هر جاکه روم پرتو کاشانه تویی تو
در میکده و دیر که جانانه تویی تو مقصود من از کعبه و بتخانه تویی تو
مقصود تویی کعبه و بتخانه بهانه
بلبل به چمن زان گل رخسار نشان دید پروانه در آتش شد و اسرار عیان دید
عارف صفت روی تو در پیروجوان دید یعنی همه جا عکس رخ یار توان دید
دیوانه منم من که روم خانه به خانه
عاقل به قوانین خرد راه تو پوید دیوانه برون از همه آیین تو جوید
تا غنچه نشکفته این باغ که بوید هر کس به زبانی صفت حمد تو گوید
بلبل به غزل خوانی وقمری به ترانه
بیچاره بهائی که دلش زار غم توست هرچند که عاصی است زخیل خدم توست
امید وی از عاطفت دم به دم توست تقصیر خیالی به امید کرم توست
یعنی که گنه را به از این نیست بهانه
شیخ بهائی
| Design By : Pars Skin |
