تبلیغات
بوی بهار

بوی بهار
زمان شادبودن اكنون است، جای خوشحالی همین جاست. راه خوشحال شدن، خوشحال كردن دیگران است...

گروه اینترنتی ایران سان
  
چه فرقی می كند..

در سیرك یا در خانه؟!!

خنده ات كه تلخ باشد،

دلت كــه خون باشد،

تو هم دلقكی..!!
 

[ سه شنبه 1 فروردین 1391 ] [ 21:38 ] [ باران عشق ] [ عاشقانه ها ]
 گروه اینترنتی ایران سان


همه چیز " زیادش " دل را می زند
زیاد دوستت داشتم !


[ دوشنبه 29 اسفند 1390 ] [ 21:37 ] [ باران عشق ] [ عاشقانه ها ]

گروه اینترنتی ایران سان
آدم های تنهــــــــــــــا ، گاهی خیلی خوشــــــــــــ شانسند
چون کـــسی را ندارند تا از دستــــــــــ بدهند ....


[ یکشنبه 28 اسفند 1390 ] [ 21:34 ] [ باران عشق ] [ عاشقانه ها ]

گروه اینترنتی ایران سان 
 
ما همیشه صداهای بلند را میشنویم،
پررنگ ها را میبینیم، سخت ها را میخواهیم.
غافل ازینکه خوبها آسان میآیند،
بی رنگ می مانند و بی صدا می روند!!!


[ شنبه 27 اسفند 1390 ] [ 21:32 ] [ باران عشق ] [ عاشقانه ها ]
ممکن است به تناسخ روح به عنوان یک خیال یا مساله ای غیر قابل قبول نگاه کنید، اما بودائیان، بخصوص هندی ها اعتقاد عمیق و متعصبانه ای به نظریه تناسخ دارند. شاید یکی از دلایل این موضوع گذشته از آموزه های دینی آنان ماجراهایی است که برای مردم اتفاق می افتد.
مانند داستان زندگی دختری بنام شانتی که دو بار زندگی کردن را به وضوح تجربه کرد ...

دختر جوان مدعی بود که قبلآ زندگی کرده است و دانشمندان کنجکاو که و را مورد آزمایش قرار دادند، باید به شکست خود اعتراف می کردند. والدین شانتی دیوی (shanti devi) که از طبقه متوسطی بودند در شهر دهلی زندگی ساده و آرامی را سپری می کردند. شانتی در سال ۱۹۲۶ به دنیا آمد و هیچ چیز غیر عادی در تولد او وجود نداشت، تا والدینش را از آنچه که در پیش بود آگاه سازد. زمانی که دوران کودکی خود را پشت سر می گذاشت، مادرش متوجه سردرگمی او شد و در اعمال و رفتارش دقت بیشتری کرد و به نظرش آمد که شانتی در موقع صحبت با یک فرد خیالی گریه می کند. و بعد از آن بود که والدینش در مورد سلامتی او نگران شدند. در همان سال شانتی کوچولو به مادرش گفت که قبلآ در شهری بنام موترا (Muttra) زندگی می کرده و خانه ای را که مدعی بود در آن زندگی می کرده ، برای مادرش توصیف کرد. مادر این موضوع را با پدر شانتی در میان گذاشت و او نیز به نوبه خود دخترش را نزد پزشکی برد. بعد از اینکه دخترک داستان عجیبش را برای دکتر تعریف کرد، او تنها سرش را تکان داد. اگر شانتی دچار مشکل عقلی بود، مورد بسیار نادر به شمار می رفت و در غیر اینصورت دکتر جرات بیان حقیقت را نداشت. دکتر به پدر توصیه کرد که گاه بگاه سوالاتی را از شانتی بپرسد و پاسخ های او را یادداشت کند و اگر بچه باز هم سر حرفش ایستادگی کرد، مجددا به وی مراجعه کنند.
شانتی دیوی هرگز داستانش را تغییر نداد. تا سن ۹ سالگی والدین پریشان او، از حرفهای دخترشان متعجب نمی شدند، زیرا با بی میلی پذیرفته بودند که دخترشان دیوانه شده است. در سال ۱۹۳۵ دختر به والدینش گفت که او در موترا ازدواج کرده و سه فرزند به دنیا آورده بوده است. او مشخصات پسرانش را توصیف کرد و اسامی آنها را به زبان آورد، و ادعا کرد که نامش در زندگی قبلی لوجی (Ludgi) بوده است. اما در برابر این اظهارات، والدین شانتی تنها خندیدند و اندوهشان را پنهان ساختند.
یک شب در حالی که شانتی و مادرش سرگرم آشپزی بودند، در به صدا در آمد و شانتی دوید که در را باز کند، هنگامی که بازگشت او بیش از حد معمول طول کشید، مادر به دنبال دخترش به دم در رفت و او را در حالیکه به غریبه ای که روی پله ها ایستاده بود خیره نگاه می کرد، پیدا کرد.
دختر بچه گفت: "مادر! این مرد پسرعموی شوهرم است. او هم در شهر موترا و در نزدیکی خانه ما زندگی می کرد". آن مرد حقیقتآ در موترا زندگی می کرد و آمده بود تا در مورد موضوع شانتی با پدر او گفتگو کند. او شاتی را نشناخت اما به والدین او گفت پسر عمویی دارد که همسرش بنام لوجی را ده سال پیش هنگام زایمان از دست داده است. والدین نگران شانتی داستان دخترشان را برای غریبه تعریف کردند و او موافقت کرد که پسر عمویش را به دهلی بیاورد تا ببیند که شانتی او را می شناسد یا خیر. دختر از این نقشه اطلاعی نداشت، اما وقتی شخص مورد نظر وارد شد، دختر خودش را در آغوش او انداخت و با بغض و گریه گفت، این مرد همسرش است که به نزد او برگشته است. والدین شانتی به همراه آن مرد متحیر و سردرگم، نزد اولیای امور رفتند و داستان باور نکردنی شان را برای آنان بازگو کردند. دولت هند یک کمیته ویژه از دانشمندان را برای بررسی و تحقیق در این باره که توجه عموم مردم را به خود جلب کرده بود، تشکیل داد. آیا شانتی تجدید تجسم لوجی بود؟
دانشمندان شانتی را به شهر موترا بردند. دختر به محض پیاده شدن از قطار، مادر و برادر شوهرش را شناخت و اسامی آنها را گفت و با وجود اینکه پدر و مادرش تنها زبان هندی را به وی آموخته بودند، با آنها به لهجه محلی موترا صحبت کرد. دانشمندان با حیرت فراوان به آزمایشات خود ادامه دادند، آنها چشمان دختر را بستند و او را سوار کالسکه کردند و خود نیز به همراهش رفتند. شانتی بدون تامل راننده را در مسیر های مختلف شهر هدایت کرد و مشخصات برجسته هر محلی را که از آن عبور می کردند، توصیف می کرد.
بالاخره شانتی به راننده فرمان داد که در انتهای یک کوچه باریک بایستد. او گفت: "اینجا همان جایی است که من زندگی می کردم". وقتی نوار پارچه ای را از چشمانش باز کردند، پیرمردی را دید که جلوی در نشسته و سیگار می کشید. شانتی به آنها گفت که آن مرد پدر شوهرش، و در واقع پدر شوهر لوجی بوده است. شانتی بطور باور نکردنی دو فرزند بزرگش که بسیار مسن تر از خودش بودند را شناخت ، اما کوچکترین آنها را که تولدش به قیمت زندگی لوجی تمام شده بود بخاطر نیاورد. دانشمندان در ابراز نظراتشان محتاط بودند و همگی معتقد بودند که، کودکی که در دهلی به دنیا آمده به طریقی، زندگی ای را با جزئیات شگفت آور در موترا بیاد می آورد. آنها گزارش دادند که هیچ نشانه ای از فریبکاری وجود ندارد و برای آنچه که دیده اند نیز هیچ توضیح علمی ندارند.
داستان کاملآ مستند شانتی دیوی در پرونده های پزشکی و دولتی ثبت شده است. در سال ۱۹۵۸ وی در پاسخ به سوال متخصصین گفت که: یاد گرفته تا خودش را با زندگی دوم تطبیق بدهد و اظهار داشت که اشتیاق دیرینه اش نسبت به گذشته عجیبش، زیاد هم آسایش او را مختل نکرده است.

[ جمعه 26 اسفند 1390 ] [ 21:18 ] [ باران عشق ] [ عاشقانه ها ]

 

بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهی خسته، ناراحت و جدی ... 
دكتر در حالی كه قیافه نگرانی به خودش گرفته بود گفت :"متاسفم كه باید حامل خبر بدی براتون باشم, تنها امیدی كه در حال حاضر برای عزیزتون باقی مونده، پیوند مغزه. این عمل، كاملا در مرحله أزمایش، ریسكی و خطرناكه ولی در عین حال راه دیگه ای هم وجود نداره
 
بیمه كل هزینه عمل را پرداخت میكنه ولی هز ینه مغز رو خودتون باید پرداخت كنین .."
 

اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته های دكتر گوش می كردن بعد از مدتی بالاخره یكیشون پرسید :" خب, قیمت یه مغز چنده؟" 

دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ برای مغز یك مرد و $200 برای مغز یك زن ." 

موقعیت نا جوری بود, أقایون داخل اتاق سعی می كردن نخندند و نگاهشون با خانمهای داخل اتاق تلاقی نكنه, بعضی ها هم با خودشون پوزخند می زدند
  

بالاخره یكی طاقت نیاورد و سوالی كه پرسیدنش آرزوی همه بود از دهنش پرید كه "چرا مغز آقایون گرونتره  

دكتر با معصومیت بچگانه ای برای حضار داخل اتاق توضیح داد كه این قیمت استاندارد مغزه! ولی مغز خانمها چون استفاده میشه، خب دست دومه وطبیعتا ارزونتر

 

 


[ پنجشنبه 25 اسفند 1390 ] [ 20:56 ] [ باران عشق ] [ عاشقانه ها ]


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

مد شده این روزها پز می دهیم

پیش هر کس، هر کجا پز می دهیم

جمعمان هر وقت کامل می شود

یا که می لافیم؛ یا پز می دهیم

کار ما اصلا همین پز دادن است

خوب و خوشحالیم تا پز می دهیم

واقعا خیلی سبک تر می شویم

چون که ریلکس و رها پز می دهیم

هیچ فرقی هم ندارد جای آن

در عروسی یا عزا پز می دهیم

چهره هامان ناز و خوشگل می شود

بس که با ناز و ادا پز می دهیم

یک نفس در خواستگاری هایمان

از سر صدق و صفا پز می دهیم

با نماز و روزه و اعمال هم

دور از چشم خدا پز می دهیم

با قیافه، لنز، مو، گوشی، لباس

روسری، عینک، طلا پز می دهیم

با عمو ها، عمه ها، هر کس که شد

دوست، فامیل، آشنا پز می دهیم

خال کوبی می کنیم ابروی خود

تازه آن هم تا به تا پز می دهیم

می خریم از بوفه ی دانشکده

کیک با کوکا کولا پز می دهیم

کاش این پزها کمی معقول بود

گاه خیلی نابجا پز می دهیم

خانعمومان برج دارد در ونک

ما ته یک روستا پز می دهیم

عمه ی داماد ما هر وقت که

می رود اسپانیا پز می دهیم

خاله رعنا رفته ویلای شمال

بعد ما در این هوا، پز می دهیم

سوپر استار است دختر عمه مان

او خودش نه بلکه ما پز می دهیم

در اتاق سی سی یو، زیر سرم

یا که در حال کما پز می دهیم

در خیابان، با لباس و کیف و کفش

با مگان و زانتیا پز می دهیم

این درست، اما نمی دانم به چی

توی استخر و سونا پز می دهیم

توی مهمانی که غوغا می کنیم

چون که با هم همصدا پز می دهیم

دائماً با امتیاز این و آن

مد شده این روزها پز می دهیم


[ چهارشنبه 24 اسفند 1390 ] [ 20:53 ] [ باران عشق ] [ عاشقانه ها ]

عارفی در زمان های بسیار دور در مصر باستان زندگی می کرد. روزی مرد جوانی به سراغ او رفت و گفت: استاد من نمی فهمم که چرا مردم دوست دارند که شما اینگونه ساده لباس بپوشید. شاید پوشیدن لباس های مجلل و فاخر برای شما برازنده تر باشد. آیا این گونه لباس پوشیدن دلیل خاصی دارد؟ عارف در این لحظه انگشتر خود را از دستش درآورد و به مرد جوان داد و سپس گفت: پسرم از تو درخواستی دارم. به بازار کنار خیابان برو و به فروشندگان بگو که این انگشتر را به یک سکه می فروشم. مرد جوان به انگشتر تیره و تار عارف نگاه کرد و به راه افتاد. او انگشتر را به پارچه فروش، سبزی فروش، قصاب، ماهی فروش و بقیه ی اهالی بازار نشان داد. اما هیچ یک از آنها انگشتر را نخریدند. مرد جوان نزد استاد بازگشت و جریان را شرح داد. عارف گفت: اکنون نزد زرگر برو و انگشتر را نشان بده و از قیمت آن هیچ نگو. مرد جوان نزد زرگر رفت. زرگر به محض دیدن انگشتر پیشنهاد هزار سکه طلا را داد. مرد مجدداً نزد عارف بازگشت و پیشنهاد زرگر را برای او بازگو کرد. عارف گفت: این جواب سوالت بود. ارزش مردم به لباس آنها نیست. تجار بازار این گونه بر روی هر چیز ارزش می گذارند. اما این موضوع در مورد زرگرها صدق نمی کند. طلا و الماس درون وجود هر کس فقط با نگریستن به روح او قابل رویت خواهد بود. برای دیدن هر کس هم نیازی به چشم نیست چون روح را قلب ادراک می کند.

منبع: whereineity.com


[ سه شنبه 23 اسفند 1390 ] [ 20:35 ] [ باران عشق ] [ عاشقانه ها ]

آیا تاکنون به تمامی داشته هایت اندیشیده ای و به آنها افتخار کرده ای؟ آیا قدر همه آنچه را که داشتی داانسته ای؟ آیا با خود فکر کرده ای که اگر همین داشته های به ظاهر اندک روزی با نبودن مترادف شوند، چه خواهد شد؟ پس این پنج پند را بخوان، به یاد داشته باش و به آن عمل کن:

1- از جوانی ات لذت ببر قبل از اینکه پیر شوی.

2- قدر سلامتی ات را بدان، پیش از آن که بیمار شوی.

3- به ارزش مال خود آگاه باش پیش از آن که فقیر شوی.

4- برای اوقات فراغتت برنامه ریزی کن پیش از آن که درگیر شوی.

5- زندگی خود را ارج بگذار پیش از آن که فرشته مرگ جانت را بستاند.

منبع: Ummah.com


 


[ دوشنبه 22 اسفند 1390 ] [ 20:33 ] [ باران عشق ] [ عاشقانه ها ]

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


این داستانِ یک دکتر است. دکترِ داستانِ ما در حال حاضر در استرالیا زندگی می کند. زندگی بسیار مرفه ای دارد، زندگی که هیچیک از همکلاسی هایش حتی خواب آن را هم نمی دیدند !

همه ی ما می خواهیم در زندگی به بالاترین چیزها دست یابیم. در هر کلاس می خواهیم شاگرد اول باشیم، گرانترین لباس های بازار را بخریم، کفشهایمان جزء کفش های تک باشد، بلندترین و گرانترین اتومبیل شهر را می خواهیم، می خواهیم با زیباترین و خوشگلترین دختر شهر ازدواج کنیم، دوست داریم بچه هایمان از زیباترین و بهترین بچه های مدرسه خود باشند. می خواهیم بهترین پست ها را داشته باشیم، دلمان می خواهد اگر کاری را شروع کردیم، یک شبه به اوج برسیم و همه ما را به عنوان الگوی "موفقیت" بشناسند.

اما دکترِ داستانِ ما روحیه اش با این قیاس ها سازگار نبود و در این راستا در کل انسانِ کاملاً "متفاوتی" بود.

او می خواست یک زندگی
"معمولی" داشته باشد و جالب اینکه در هیچ امتحانی قصد نداشت رتبه ی اول را کسب کند.


گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


هنگامی که همکلاسی هایش تمام شب مشغول حفظ کتاب و جزوه بودند، یا در حال جا کردن خود در دل اساتید برای گرفتن نمره ای بالاتر، او تنها 2 یا 3 ساعت مطالعه می کرد و سپس بدون هیچ استرسی به خواب عمیقی فرو می رفت و عقیده داشت که نمی تواند برای چند نمره اضافی خواب خود را "فدا" کند.

همکلاسی هایش
"ساده زیستی و معمولی" بودن او را مورد تمسخر می گرفتند و او را "احمق" می نامیدند، اما دکتر راضی و خوشحال بود. با نمره ای متوسط MBBS (پزشکی عمومی در کشورهای هند و پاکستان) خود را گرفت.


ادامه مطلب
[ یکشنبه 21 اسفند 1390 ] [ 21:56 ] [ باران عشق ] [ عاشقانه ها ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات : 3 :: 1 2 3

درباره وبلاگ

خانه ای ساخته ام...
سایه بانش همه عشق...
زیر پا فرش غرور...
و حصارش همه تكرار صفا...
ما در این جمع لطیف...
لطف و دیدار تو را هم طلبیم...
نویسندگان
آخرین مطالب
لیست آخرین مطالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :